این پست آخرین پست پازل زندگی است.
راه من و تو از هم جدا شد.
ما 7 سال و 2 هفته و 3 روز با هم بودیم... رفیق سختی و خوشی هم بودیم...رفیق شادی و غم هم بودیم....نه تنها رفیق غم ، حتی تو غصه هم شریک بودیم...آخه بار غصه بیشتر از غم است...
به آخر راه رسیدیم...
دلیل جدایمون اونی نیست که همیشه فکر میکردیم و ازش میترسیدیم...غیرمستقیم به مشکلات مالی ربط داره و مستقیمش به ...
مطرح کردن دلیل جداییمون هردوی ما رو آزار میده...میدونم که متوجه میشین.
هرچی فکر کردم دیدم اینجا یه خونهی دو نفره بود و میمونه...شاید تو زیاد نمینوشت اما حضورش خیلی خیلی قوی بود...حضورش تو تموم زندگیم قوی بود...اگر روزی روزگاری دوباره زندگیمون به هم گره خورد اینجا مینویسیم.
من دارم وسایلم رو جمع میکنم و میرم یه خونه دیگه. اگه کسی دوست داشت باز هم همراهم باشه میتونه یه ایمیل به من بزنه تا آدرسم رو بهش بدم.
دلیل تأخیر در اعلام هم این است که دوست داشتم اگه قطعی شد خبر بدم.
از همتون ممنونیم.چه اونایی که دوست بودند و چه اونایی که هر چند وقت یه بار یه سر میزدن و میرفتن. از همه ممنونیم.
ترس ما فاصله هاست؛
وحشت از غصه که نه؛
ترس ما خاتمه هاست !
ترس بیهوده نداریم؛
صحبت از خاطره هاست؛
صحبت از کشتن ناخواستهی عاطفههاست؛
کوله باریست پر از هیچ که بر شانهی ماست؛
گله از دست کسی نیست؛
مقصر دل دیوانهی ماست.
ممنونم از دوست عزیزی که به ساده ترین و زیباترین شکل من رو میفهمه.
- از خوردن لذت میبرم.
- تو : کلا با خودم حال می کنم اگه کسی گیر الکی بهم نده.
- وقتی بهم زور میگن زود آمپرم میره بالا .خیلی بالا
- تو : منم همین طور.
- عادت بدی پیدا کردم و اون خوندن چند تا کتاب همزمان است.یعنی به طور همزمان چند تا کتاب رو باهم پیش میبرم.
- تو : اصلا اهل کتاب نیستم.مگه چی بشه.
- اهل دروغ گفتن نیستم مگر اینکه به خاطر "تو" باشه.
- تو : دروغ می گم ولی سعی می کنم در جهت شر نشدن باشه نه الکی.
- اصلا از حیوان خوشم نمیاد.چه اهلی چه وحشی . برای همین از دیدن برنامه های مستند و تیپ راز بقا که همه پشت شیشه تلویزیون هستند خیییییییلی خوشم میاد.
- تو : خیلی از حیوان خوشم میاد ولی از سگ می ترسم.
- آدم دل رحمی هستم.
- تو : منم.
- تو اجتماع با خانمها خیلی راحت تر از آقایون هستم.
- تو : من با هیچ کی راحت نیستم.
- خدا نکنه بخوام یه چیزی رو برای یکی تعریف کنم. هی وسطش یادم میره موضوع چی بود.یا خیلی جاهاش رو تکرار میکنم الکی.اونقدر که خودم حوصلم سر میره.
- تو : منم
- عاشق آشپزی و تزئین غذاها هستم. دوست دارم مواد سالاد ریز بشن اما مواد غذا درشت باشه.
- تو : از این جور زنا خوشم میاد مثل عمم..
- ماهی دوست دارم. مخصوصا قزل آلا و سفید
- تو : من بدم میاد از ماهی از تن ماهی خیلی خوشم میاد یا ماهی بدون تیغ
- عاشق سوپ و آش هستم.
- تو : حرفشو نزن.
- خیابون گردی و مغازه ها رو بالا پایین کردن برای من تفریح نیست.
- تو : من متنفرم
- به شدت تو محیط کار از بابام میترسم.
- تو : از هیچ کسی نمی ترسم به هر قیمتی که باشه.
- همیشه دوست داشتم خیاطی یاد بگیرم اما هر دفعه شروع کردم ولش کردم.دوختن رو یه خط صاف خیلی سخت است !
- تو : خیلی دوست دارم یه ساز ِدلی یاد بگیرم ولی پشت کار ندارم شرایط هم نگذاشت.
- همیشه دوست داشتم یه عمل کوچیک داشته باشم و برم تو اتاق عمل و بعد بستری بشم و همه بیان عیادتم.
- تو : از هر نوع بیمارستان رفتن بدم میاد.
- از رقصیدن خوشم نمیاد.به نظرم مسخرست. وقتی به دلم میشینه و با میل خودم میرقصم که واقعا یه نیرویی من رو بکشونه وسط. همیشه دوست دارم چشمام رو ببندم و تنها با موسیقی روحم برقصم. این کار رو انجام دادم و خیلی لذت بردم.
- تو : متنفرم از رقص نه می خوام برقصم و نه کسی برام برقصه.
- صبحانه غذای پختنی دوست دارم.
- تو: باشه کوفت هم بود بود.
- کمی تنوع طلبم.
- تو : ای کمی ولی به شرطی که بعدش ضایع نشم.
- میترسم که دیابت بگیرم. سابقه اش تو فامیل پدریم هست.
- تو : مریضی واسم مهم نیست ولی خدا کنه هر مرضی می گیرم جوری نباشه که کسی بفهمه خودم بدونم بسه.
- احساب کتاب پول و عدد و رقم سخت ترین کار است برام
- تو : مهم اینه که پول باشه حساب کتابش مهم نیست
- اعداد و شماره ها خیلی خوب تو ذهنم میمونه.
- تو : بستگی به شرایطم داره
- نسبت به تمیزی خونه و دور و برم حساسم. اگه جایی برم که کثیف باشه سریع دستمال پیدا میکنم و تمیز میکنم .
- تو : منم .حتی بدتر از اون بدتر
- آب خوردن سرد دوست ندارم.
- تو : نعمت خداست . سلام بر حسین لب تشنه
- عاشق بوی نوزاد و خود نوزادم.
- تو : تا حالا نبوییدم نوزادی رو
- داداش و مامانم میگن خنده هام اصلا قشنگ نیستند و باید تنظیمش کنم !
- تو : گریه هام این جوریه
- محافظه کارم
- تو : اصلا
- حتی اگر بدونم یکی داره یه جواب چرت و پرت میده به روی خودم نمیارم و جوری وانمود میکنم که انگار تو راست میگی....
- تو : همون لحظه به روش میارم
- از اینکه اس ام اس های دیگران رو یواشکی بخونم کیف میکنم اما متنفرم از اینکه ببینم کسی تو منوی اس ام اس من داره میچرخه میخوام لهش کنم.
- تو : فرقی برام نداره چون پاک می کنم همه رو .
- یه دنیا ایمیل فورواردی نخونده دارم.
- تو : یا همه رو زود می خونم یا همه رو پاک می کنم.
- بوی تن مامانم اکسیر است. خستگی رو از تنم میبره. آرومم میکنه. کاش میشد یه شیشه ازش بردارم و تا همیشه داشته باشم.
- تو : دوست دارم تو بغلش بودن رو
- همیشه ترس از دست دادن مامان و بابا و داداشام اذیتم میکنه.
- تو : واقعا این واقعیت خیلی تلخه
- برای افراد مسن احترام خاصی قائلم.
- تو : منم ولی به جز فامیل
- اکثر مواقع تو جمع هستم اما نیستم.
- تو : از جمع خوشم نمیاد.
- به نظرم صدای قشنگی ندارم.
- تو : ای بدک نیست
- بدم میاد از اینکه وقتی عصبانی یا هول شدم یکی که یه ذره از من بزرگتر است با لحن مادرانه ای !!! من رو آروم کنه. کسی مثل زن داداشم یا همکارم.
- تو : خوشمم میاد ولی واسم مهم نیست هر کاری بخوام می کنم.
- بدم میاد از مردای زن ذلیل. بدم میاد.بدم میاد.
- تو :خوشم میاد ازشون چون احترام میزارن به زناشون
- میدونم خیلی از روزه های امسالم قبول نیست.خیلی دروغ گفتم واسه بیرون رفتن و دیدن "تو"
- تو : امیدورام مال همه که قبول میشه هیچ مال منم قبول بشه.
- نماز هام رو مرتب نمیخونم.
- تو : سعی می کنم بخونم
- از اینکه یکی بهم بگه عزیز به جای عزیزم بدم میاد.
- تو : منم
- از کلمه خانمی هم بدم میاد.
- تو : واقعا
- .....................
- .............
- .........
- .....
**************************
من : مردم از خنده وقتی خوندم ! آخه این همه تفاهم رو چیکار کنیم ؟ ![]()
پنجشنبه فوق العاده بود.
خییییییییییلی آروم و خوب بود همه چیز. دلم میخواست چند ساعت مثل قبلنا باشیم. رفتم خونه خالم و بعدش با "تو" هماهنگ کردم که بریم بیرون یه دوری بزنیم. قرار گذاشتیم یه جا و اومد سوار ماشین "من" شد و رفتیم. پراشکی یا بستنی؟ فرقی نمیکنه. رفتیم بستنی میلانو .هیچ کدوم نرفته بودیم تاحالا. شنیده بودم مثل بستنی های خارج !! ارائه میده. میچشی، انتخاب میکنی و یه قلپ بستنی = ۱۰۰۰ .
من یه چیزی رو امتحان کردم فوق العاده نبود اما بدم نبود. تو گیر و دار این بودم که چی انتخاب کنم تا تازه تست کنم یهو "تو" تند تند میگفت: نارگیل و دارچین و انبه و .... من
. بابا آرومتر !! نارگیل رو حذف کردم و شد انبه و دارچین و معجون میلانو. پدر سوخته آخریش رو ۱۵۰۰ حساب کرد ! انبه که افتضاح بووووود. دارچین باحال بود اون یکی هم ااااااایییی بدی نبود. حالا نمیدونم سر چی "تو" گیر داد که من انبه میخورم. هر چی گفتم میریزیم دور اما همش رو تا ته خورد بیچاره. وقتی باهام اومد تو مغازه یه حس خیلی خوب بود. وقتی پشت سر داشتم تمام قد میدیدمش قند تو دلم آب شد.
وقتی نمیدونم چرا.... دستم رو گذاشتم رو دل کوچولوش یه حس آرامش عجیب داشتم. این مال است. وقتی آروم حرف میزدیم. وقتی عصبی نبود. وقتی آروم رانندگی میکرد همه چیز خوب بود. یه نیم ساعتی با هم بودیم. تو این ۱-۲ روز مثل قبنا بودیم. همون حرفا همون قربون صدقه ها همون آرامش محض. خیلی از نظر روحی و روانی آرومم."تو" هم هم .البته فقط در مرود رابطه ی بینمون.
من یه مقدار عجله دارم. باید به کارهای ناهار سر و سامون بدم. حموم برم. زنگ بزنم به مشاور که برنمیداشت.
اینم بگم و برم. عمه ی مامانم زن فوق العاده ای است . خیلی دل پاک و مومن. چندین سال است که از پا فلج است. از اونایی بوده که جوونیاش تو مجالس ،احیا میگرفته و .... خالم گفت اگه مشکلی داره نذر عمه جان کن خوب کمکم میکنه. یه بستنی بگیر ببر باهم بخورین. یه ناهار درست کن ببر اونجا. مهم این است که همزبونش بشی. همین . حالا ایشالله میخوام فردا با مامانم بریم ناهار اونجا. برای "تو" نذر کردم ماهی یه روز برم پیششون تا ۵ ماه. ( این مرکز مشاوره هم که برنمیداره) دیروز هم رفتیم خواجه مراد. چه طور شد از همچین جایی سردرآوردیم بماننننننننننننند. تاحالا نرفته بودم و نمیدونستم همچین جایی هست. میگن حاجت میده. نذر اونجا هم کردم که مشکلات"تو " حل بشه . هیچ کدوم نذر نکردم ازدواج کنیم. نذر کردم مشکلات "تو" حل بشه تا یه ازدواج عادی صورت بگیره اگه صلاح هست.
خییییلی دیرم شد.
پینوشت :بنفشه جان مطمئنی شماره درست است؟ ساعت کاریشون رو میدونی؟ صبح زنگ زدم برنمیداشتند.
پینوشت۲ : سارا جان از ایمیلت ممنونم. خوندم. در اولین فرصت مناسب برای میل میزنم.
از همتون ممنونم.
واقعا نظراتتون کمکم میکنه. خیلی خیلی ممنونم. هر کسی از یه زاویه میبینه و کمک میکنه.
دیشب تصمیم گرفتم یه چند روز به این موضوع فکر نکنم. یکم با هم مهربون تر باشیم. یکم مثل قبلنا باشیم. مهربونی کنیم. بهش گفتم گفت هر جور صلاح میدونی.
با نظر بیسکوییت تو پست قبل کاملا موافقم. دیشب به همین فکر میکردم. به اینکه همش میگه" بگو من چیکار کنم همون کار رو بکنم". به اینکه میگه" درس و سربازی حل میشه اگه آدم بخواد. اینا مشکل نیست ".
اون طفلی داره عذاب میکشه. این همه مدت با هم بودیم و هر جوری بوده یه امیدی به ازدواج داشتیم. الان که میبینه به خاطر شرایط خودش مامان بابام موافق نیستن اعصابش خورد است.
دیشب میگفت " بگو من چیکار کنم؟ درسم رو بخونم؟ میخونم. نخونم. نمیخونم. تموم کنیم ؟ بکنیم. ادامه بدیم؟ میدیم .برم گم بشم؟ میشم. " این حرفا پشتش یه حس و حرف دیگست. خوب میفهمم.
به مامانم الان گفتم واسه مشاوره.گفت واسه اونایی خوب است که تصمیم به ازدواج دارن. منظورش این بود که شما تصمیم به ازدواج ندارین. منم گفتم وقتی تردید هست مشاور میتونه کمک کنه.
الان نظر باران رو خوندم. آره یه مشکل من این است که هنوز خودم مطمئن نیستم به انتخابم.
اینم که نتونستم تا این موقع تصمیم قاطع بگیرم دلیلش این است که اولا نمیدونستم نظر مامان بابام چی است ؟ و اینکه شرایط دوستی ما خیلی خاص بود . خیلی خاص. همیشه و شاید بهتر است بگم هر روز یه عامل محیطی تو زندگی "تو" تاثیر داشته. تقریبا ۵ سال است که همیشه و همیشه استرس و اعصاب خوردی به زندگی"تو" ضمیمه شده. کم سخت نیست. من همش منتظر یه روز خوب بودم که مشکلات "تو " تموم بشه. هر حس بدی که داشتم رو به مشکلاتی که داره نسبت میدادم.میگفتم حالا درست میشه. الان شرایط خاص داره و ..... الان دیگه هر جوری هست باید تصمیم رو بگیرم.
سعی میکنم در اسرع وقت برنامه ی مشاوره رو شروع کنم.
این روزا کلاس یوگا خیلی خیلی کمکم میکنه. کم است ( هفته ای ۲ ساعت) اما همونم خیلی ریلکسم میکنه. حالا میخوام تمرینات رو تو خونه انجام بدم و تا حدی که میتونم ریلکس کنم.
